
اینجا بام تهرانه ...
آدم هایی که امروز وقت گذاشتن و اومدن این بالا ... کمتر پیدا میشه حس و حال متفاوتی نداشته باشن ...
میدونید اینجا از کنار هرکسی که رد میشی حسه خوبی داره ...
اون بالا بعضی ها آواز میخونن ، بعضیا نفس های عمیق میکشن،به اون دوردست های دور خیره میشن ، از کنار هم بودن لذت میبرن ...
این خوشی های کوچیک در طول اوقات پر رفت و آمدمون گم میشه... توی طول روز چرا کمتر پیش میاد که از این در کنار هم بودن لذت ببریم؟... بقیه رو هم که بی خیال بشیم واسه با خودمون بودن هم ارزشی قائل نیستیم ...شاید ما آدما واسه درک خودمون و بقیه احتیاج به فضای بیشتری داریم ...فضایی که خونه های کوچکیمون ... شهر شلوغ و پلوغمون به ما نمیده ...
این بالا خیال تو نرم و نازک پرواز میدی ... این خیال بالای این شهر پر میزنه و غیر از خودت و اونایی که همسفرت هستند، یاد همه اونایی که نیستن رو هم زنده میکنه ...
واسه درک یه همچین چیزایی ، هوای بهار و روزای بلندش ،بهترین فرصته ... اگه اینروزا خیلی درگیرید ... روزای تعطیلتون رو دریابید ... روح خسته و درگیر روزمره رو دریابید...
پیشنهاد : هم نفس با صدای مهران مدیری
بعدتر نوشت : بخوانید : نقطه های کور
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:41  توسط مریم
|
در حالی که تنها هفت ساعت و نیم به پایان سال نود مانده است ،دوست داشتم که مثل هر سال سهمی در تبریک نوروز داشته باشم ، یکسال دیگر هم گذشت و معجزه سال نو باز با دستان بهار تقدیممان می شود ...
امسال برایم تجربه های خوب کم نداشت ، نتیجه ی تلاشم را دیدم ، آرزوهای خوب داشتم ، در شادی عزیزانم سهیم شدم و از همه مهم تر با آدم های جدیدی آشنا شدم که برایم بهترین و دلچسب ترین تحفه ی امسال بود...
گفتنی ها کم نیست اما حرف های قشنگ و تبریک های زیبا را اینجا و آنجا می خوانیم و می شنویم ، از این ها میگذرم و فقط به یک جمله کوتاه که برای من شاید جمله ی کلیدی امسالم بود بسنده می کنم : "قدر داشته هایتان را بدانید و در کنار هم بودن ها را درک کنید و از این با هم بودن ها لذت ببرید" ... این جمله برای من پر معنا تر شد وقتی که در روزهای پایانی سال 90 عزیزی را از دست دادم ...
تلخ شد ، به خوبی خودتان ببخشید قصدم ناراحت کردن و از غم گفتن نبود اما به نظرم گاهی در کنار لحظاتی که تجربه می کنیم، لحظاتی که به سرعت سر میرسند و به همان سرعت گذر می کنند ، لحظه ای توقف و اندیشه نیاز است ... به یاد هم باشیم و کسانی را که دوست داریم ، دوستانه تر دریابیم .
سال نو مبارک ،امیدوارم سال خوبی داشته باشید ... راستی پای سفره ی هفت سین و لحظه ی تحویل سال من را هم فراموش نکنید...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:18  توسط مریم
|
_اتفاقی که دارد می افتد این است که یک عده برای زمان شاه به به و چه چه می کنند ، خیلی ها یاد روزهای خوب گذشته را می کنند، نماد ها را زنده می کنند و ..... افراطی شد آن اوائل پیروزی انقلاب و افتضاحی شده و میشود همین روزها و این آن چیزی است که کفه را به سمت پهلوی سنگین می کند ..... ، در واقع اصل موضوع از همان برگشت امام از پاریس به ایران عوض شد وگرنه پهلوی خوب نبود ، اگر بود که منقلب نمیشد ، هی نگوییم آن وقت ها پدر مادرهامان خواب بودند ... عوام خواب بودند اما خواصی هم بودند که بیدار بودند ، این انقلاب هر چه بود ،عجله ای یا زود به بار نشسته اما اصولی داشت ...به غلط رفت و می رود اما بازگشت به عقب غلط اندر غلط است ...با این حال این اتفاقی است که در حرف هم که شده در حال رخ دادن است و ما همیشه جو گیریم حتی همین الان ....
_یک زمانی من هم جز 70 میلیون ایرانی ای بودم که سریال میدیدند ، شخصیتها را میشناختم ،راجع بهشان با دوستانم بحث میکردم و ... از دو سه سال پیش که تلویزیون ایران را تحریم کردم ، خوشحال بودم که به جای دیدن سریال های وطنی ، بی بی سی میبینم ، کتاب میخوانم ، مستند میبینم و به قول خودم کارهای بدرد بخور میکنم .... الان به این نتیجه رسیدم که این اتفاق چندان هم خوب نیست این همه بیگانگی ، که قسمت اعظمش هم دست خودم نبود و مجبورم(مان) کردند خوب نیست ،میدانم که دیگر کارگردان و فیلم و سریال مثل قبل نیست و درد من هم از همین است ،این مایه ی مسرت نیست که من بیننده ی سریال های وطنم نیستم حالا به هر دلیلی هر چند موجه...سریال دیدن چیز بدی نبود اما خوب این هم اتفاقی است که به ناچار دارد می افتد.
بی ربط : ساعت 9:30 شب ، پایانه مسافربری آزادی ، کمی آن طرف تر ، کارواش ترمینال غرب ... رفتگر نارنجی پوش شهرداری اضافه کاری هایش را با شستن اتوبوس ها پر می کند ... باز نارنجی ، باز رفتگر و باز این غم دیرین ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:33  توسط مریم
|
امشب از خانه ی خواهرم برمی گشتیم ،توی ماشین،مرور خاطرات گذشته می کردبم ، چقدر خندیدیم ...
اولین باری که سوار هواپیما شده بودم ، سفر مشهد بود،حس می کردم نمی توانم نفس بکشم ، به مامان می گفتم برایم ماسک اکسیژن بزند ! چقدر جان عزیز بودم ...چه سفر خوبی بود،چقدر خوش گذشت .
اولین بار ی که توی فروشگاه های کیش پله برقی دیده بودم ،چقدر با داداشم پله برقی ها را بالا پایین کردیم ،صدای مامورش درآمد !
یاد اولین مانتویی که از کوچه برلن برایم خریدند،اول راهنمایی بودم ، همان موقع ها که مانتوی خفاشی و عبایی مد بود!
یاد بعداز ظهر های تابستان که با بچه های کوچه تا غروب بازی می کردیم ...یاد روزی که باغ پشت خانه مان آتش گرفت و من به جای اینکه ناراحت باشم از شلوغی کوچه و رفت وآمد مامورهای آتش نشانی ، ذوق زده شده بودم!
یاد روزهایی که بابا به من دوچرخه سواری یاد میداد ...یادش به خیر، اولین باری که صاف خوردم به یک کامیون شن خالی کن و با مخ افتادم توی جوی آب !
یاد آن روزی که دختر همسایه آنقدر روی تاب هلم داد ، تا از عقب پرت شدم و سرم شکست ... سه چهار روز رفتم مرخصی خانه ی مامان جون !
یاد سطل بزرگی که آقای گزینی ، راننده سرویس مدرسه، روزهای بارانی برای جای چترهایمان می گذاشت ،بس که تمییز و مرتب بود... چقدر فهمیده و با شخصیت بود، یادم هست که بنده ی خدا فوق دیپلم داشت و به خاطر اینکه کاری پیدا نکرده بود، از سر ناچاری راننده سرویس مدرسه شده بود،یادش به خیر برای انتخابات مجلس کاندید شد ، روی تراکت تبلیغش نوشته بود"گزینی مثل کار گزینی"! داد دستمان و گفت که به پدر و مادر هایمان بدهیم تا برایش رای بدهند :) الان فکر میکنم که اگر امثال او نماینده مجلس می شدند .....فرقی نمی کرد و وضعمان باز هم همینی که هست بود!
و یاد ...
گاهی باید این خاطرات را مرور کرد...آخ که چقدر زود گذشت و چقدر دلم برایشان تنگ است ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:1  توسط مریم
|
یک راننده ی اتوبوس با شخصیت ، مودب ، با فرهنگ ، خوش برخورد و محترم ... راننده ی اتوبوسی که احتمالا روح بهشتی در وجودش حلول کرده است!
برخوردی که من از او دیدم شاید بیشتر از پنج ، شش دقیقه ای طول نکشید اما تاثیر رفتار خوبش ماندگار بود، به دلم نشست ، خوشحالم کرد ،خوبیش دست کم همین قدر بود که به جمله ی تجسم بهشت و جهنم در این دنیا فکر کنم ...
این یک برش کوتاه بود ، از یک رویداد خیلی کوچک ، از یک روزنه ی خیلی ریز و از زاویه دیدی محدود و جمله ای که در ادامه می آورم شاید یک جمله ی پیش پاافتاده ای باشد که به کررات شنیده ایم و به همان تعداد تکرار و بلکه هم بیشتر فراموش کرده ایم ، این را از دقت در رفتار صبح تا شب خودم فهمیدم ، به هر حال اینکه :
رفتارهای ما و تبعا انعکاس آن هاست ، که دنیا را علاوه بر خودمان برای خانواده و دوست و آشنا و همکار و بقال سرکوچه و رفتگر محل و ... جهنم یا بهشت می کند ...
پیاده شدم ، قدم میزنم و تصور می کنم که اگر بهشت اتوبوسی داشته باشد ، راننده اش می تواند این انسان شریف باشد ! تصورش هم شیرین است ،عرض خیابان را طی می کنم و توی ذهنم یک لبخند بزرگ میزنم :)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:21  توسط مریم
|
1-انگار که دانشگاه آزاد تهران مرکز درس می خواند و همین جرم نابخشودنی برایش بس ، که بعد از گذر از هفت خوان رستم و پاس کاری های متوالی،عاقبت مثل یک گناهکار گوشه ی اناق کز کند تا مسئول بداخلاق بخش پایانامه ها ، درخواستش را بررسی کند ، آنطور که شنیدم دست کم ده ، دوازده هزار تومانی ، ورق زدن یک پایان نامه برایش آب خورده است و غیر از این ، تحمل اخلاق این مردک که بطور معمول افتضاح هست و وقتی چشمش به دانشجوی غیر از دانشجویان این دانشکده می افتد سگ تر می شود ... یکی نیست بگوید فلسفه این اتاق و وظیفه تو آدمی که حقوق بگیر این دانشگاهی چیست و این پایان نامه ها برای چه کس (یا کسانی) در این قفسه ها چیده شده اند ؟!
2-با یکی از دوستانم چکیده ای را برای کنفرانسی خارج از اینجا فرستادیم و پذیرفته شد ... از خوشحالی در پوست خودمان نمی گنجیدیم که دانشگاه حمایت مالی می کند ، تشویقمان می کند که کار اولمان هست و خلاصه از این حرف ها ... خوشحال و سرمست و امیدوار با بخش پژوهش در میان گذاشتیم ..... و جواب : طبق قانون، کمک مالی فقط به دانشجویان دکتری تعلق می گیرد ! باور نمیکنم و مطمئن هستم که برای دکتری ها هم جواب منفی در آستین دارند ...
3-سر کلاس هستم استاد باز منبر رفته و معرکه گرفته است ،که ایران 1 درصد از سهم تولید علم جهان را به خود اختصاص داده است ، قدر خودتان را بدانید، قدر جوانیتان ،موقعیتتان و ... که کار کنید ، مقاله بدهید ، پژوهش کنید و ...
4-برای کاری به یکی از ادارات دولتی رفتم و شنونده ی حرف های دو همکاری بودم که راجع به احوالاتشان با هم اختلاط می کردند و یکیشان که انگار دخترش آن ور آب است در می آید که دیشب آنلاین بوده و دخترش ساعت 1 نیمه شب از دانشجویانی می گوید که در حال درست کردن ربات هستند ... توجه بفرمایید : ملت 1 نیمه شب در دانشگاهشان ربات می سازند !
5-...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:50  توسط مریم
|
نوشته های پرمغز ...از آن ها که بخوانید و دود از سرتان بلند شود ،از آن ها که بخوانید و توی دلتان احسنت بگویید ،از آن ها که چندبار از اول تا به آخر دوره اش کنید،کوتاه و مختصر و جالب،از آن ها که تشویقتان کند که احساستان را با نویسنده در میان بگذارید ...
از چنته ی من ؟!
یک همچین نوشته هایی یا سیاسی اند ،یا عاطفی_احساسی ، یا طنز ،گاهی نقد ، گاهی بحث جذاب رشته تحصیلیتان ،گاهی یک داستان کوتاه پرمحتوا ...
از من چه انتظاری دارید وقتی اینجا ،نه اخباری هست که گوش بدهم،حالم از این روزها که برایمان همایش میگذارند و از اتحاد اصول گرا و ائتلاف اصلاح طلب بیخود می بافند،بهم می خورد،ماجرای خنده داری هم که اتفاق نمی افتد ،درس هایم هم زیاد است و احساس و عاطفه ام وسط مشتی کاغذ و کتاب بوی نا گرفته است ...
نقد؟! نه کار من و گاه نوشت هایم نیست ... ای بابا من مناسبتی کار میکنم ، مناسبتش متناسب باشد ،حالم مساعد باشد ، ضدحال اساتید محترم و محترمه نباشد ...خدا را چه دیدید شاید دری به تخته خورد و چند خطی نوشتم !
راستی اگر فکر کنید شب یلدا یک مناسبت مناسب است سخت در اشتباهید ... فقط :
امیدوارم شب یلدای خوبی داشته باشید و از این بهانه های باستانی برای لحظه ای بیشتر کنار هم بودن استفاده کنید و قدر خوب ها و خوبی هایشان را بدانید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 1:14  توسط مریم
|
توی اتاق درس می خوانم
، زمزمه هایی که با دعای فرج شروع شده بود ، حالا با نعره
های گوشخراش مداح اهل بیت همراه می شود و من را از درس و بحث جدا می کند ...
قبل ترها ، یعنی حدود ده ، دوازده سال پیش که خانه ی پدربزرگم نزدیک شاهچراغ بود ، محرم که می شد برای من دوستداشتنی ترین روزهای سال از
راه می رسید! خانه ی پدربزرگ معمولا شلوغ بود و ایام محرم شلوغ تر از همیشه ... شب
های دهه اینجا و آنجا صدای یا حسین شنیده می شد و اوج آن هم شب های عاشورا و
تاسوعا بود که تا صبح صدای سنج و طبل یک دم قطع نمی شد . بساط نذری و قیمه های دود
خورده بپا بود، .صفای محرم آن روزها فقط همان دور هم جمع شدن ها و نذری
خوردن ها و دسته تما شا کردن ها نبود ، چیزی که همه جا حضور داشت خلوص مراسم بود و
اشک هایی که شاید دلیل ریختنشان را نمی فهمیدم اما با آن ها غریبه نبودم ...
برای من رمضان و محرم خاص ترین مراسم های مذهبی ست ، به نظرم
ایامی است که همه به آن احتیاج دارند، روزهایی که برای سبک شدن و دل کندن از این
بیغوله بهترینند. موهبت هایی که این روزها از ما دریغش کردند، خلوص و زیبایی و
متانتش را گرفتند و از آن تنها چند علم و پارچه سیاه را به جا گذاشتند.حسین پیام آور آزادی است
و این روزها محرمش را اسیر ظواهر دنیایی کردند...
حالا من اینجا هستم ، تهران ،سال 90 ، از پنجره طبقه پنجم ، صدای بلند و بی ظرافتی به گوش می رسد...دلم می سوزد ... ابیات نوحه ، تقلید
ناشیانه ای از یکی از ترانه های اندی است. ...
بعدتر نوشت : آلبوم "مدارا _شهرام شکوهی" را بشنوید ،زیباست و حسابی می چسبد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:25  توسط مریم
|
زندگی خوابگاهی از آن تجربه هایست که داشتنتش به نداشتنش می ارزد ... چهار نفریم و من چهارمین نفرم و این یعنی دیر رسیدی، سمت راست ،5پله بالا ،تخت دوم!... درگیرم و این روزها باید تحملم کنند ،به یاد ندارم که اینقدر درس خوان شده باشم ! اینجا هرکس گرفتار خودش و اعمالش است ، یک روز شاد هستند و یک روز کز کرده و غمگین ... خوابگاه یک جامعه آماری ِ بی نقص برای پایان نامه های علوم اجتماعی و روانشناسی است! همه جور آدم و معضل های روانی پیدا می شود ! (البته نه به قدر تیمارستان!)
این صفحه مدت هاست که تنها شده و تنها نویسنده ی این سطور دانشجوی خسته ایست که گاهی دلش می گیرد ! زندگی خوابگاهی یعنی همین ... دلت بگیرد ، درس دنیا آوار سرت شده باشد ، فکرهای بیهوده رهایت نکند و خودت باشی و کتاب ها و تنهایی و خدا ... و چقدر خوشحالم که خدایی هست ... قصه به این دردناکی هم نیست ! اینجا هم خوابگاهی ها خوبند ، حرفهایت را می فهمند ، غربت فضا را همه درک می کنند ... اینجا مثل جشن نیکوکاریست ، شادیهایمان را قسمت می کنیم!
نمی دانم آخرش چه شود ،فعلا تلاش همه ی همکلاسی ها این است که مدیران موفقی شوند ... این ها همه درس و بحث است ، وقتی مدیری که خودت را مدیریت کنی ، زندگیت را ، روزها و عمر و فکر و ذهنت را ...
نمی دانم آخرش چه شود ...اما شما دعا کنید که نیک بگذرد ...
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل / من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی / نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 19:45  توسط مریم
|
اختلاس سه میلیارد دلاری ... رقمش آنقدر بالاست که یک ارتباط کوچک با میلیاردرها میتواند تو را جز یکی از آن کله گنده های خوشبخت کند ...اما ارتباط من و امثال من ناچیزتر از این حرف هاست ، امان از اندازه ی کله های ما !... من فقط یکی از شرکت کننده ها ی آزمون استخدامی بانکی بودم که معلوم شد صاحبش یک متخلس معرکه است ، سهم من تنها یک خوشحالی چند روزه بعد از قبولی و یک انتظار بیهوده ی 6 ماهه برای اعلام زمان مصاحبه و یک شوک چند دقیقه ای، برای لغو افتتاح شعب بانک آریا بود ...
وسط این همه پول ،حرف 13000 تومان پول ثبت نامی که دادم نقل همان حساب های دودوتا چهارتایی است که ما رده چندمی ها پیش خودمان میکنیم ، آخر وقتی برایمان ملموس نباشد و حسش نکرده باشیم حرف زدن راجع به آن ختم میشود به خیلی و نهایتا خیلی زیاد ... مرتب حرفش را میزنیم و کیف میکنیم از حلاوت نقلی که اینروزها چاشنی مجالسمان شده ، از اینکه توی تاکسی و اتوبوس حرف جدیدی برای گفتن داریم ... کلاه گشادی که رفت سرمان مال امروز و دیروز نبود عزیز ، تق این یکی درآمد، نه به خاطر اینکه صادقی که از ذکاوتی چند سرشار بود، این وسط پیدا شد(که اگر می گفتند نحسی 13هزار تومانی های ما ،گرفتشان بیشتر باورم می شد !)،که اگر این بود اصل ماجرا حل میشد و دزد(ها) معطل نمی ماندند ، که دست به دست نمی شدند ، که فقط استعفا و برکناری در کار نبود که فرجی از این ستون به ان ستون عایدشان شود ...
ببخشید که ناتمام می گذارم ، چراکه بضاعتم همین بود و بیش از این کار من نیست ... این ها را هم گفتم چرا که این روزها پی کاری هستم و برایم قانون و تبصره رو می کنند ،ماندم توی روز روشن میلیاردی چپاول میکنند و میلیونی تقلب ، نه قانونی هست و نه قانون گذاری ... به ما که میرسد سقف آسمان میتنبد ... همین.
*نکته مهم : کار من ربطی به پول و بی قانونی ندارد ، امری اداری است که میبایست "روالش" طی شود و امان از این روال ... این را گفنم که امر به اختلاس مشتبه نشود !
بعد نوشت :
گندم بکاری ، گندم درو می کنی . قلب بکاری ، شاید عشق درو کنی . و این "شاید" ، بی قاعده ترین احتمال است...( وبلاگ آقای صفر و نیم )
بعدتر نوشت : راجع به عنوان این پست باید بگویم که صحیح صرف فعل "خلس" از باب افتعال به شکل زیر می باشد :
اِختَلَسَ یَختَلِسُ اختلاس ... اما عنوان این پست صرفا حالت طنز مانندی برای بیشتر نشان دادن آشفتگی اوضاع در کلمات بود ... این را نوشتم به جهت ابهامی که برای برخی از دوستان پیش آمد .
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:11  توسط مریم
|