استَلَخَ یستَلِخُ اختلاس !

اختلاس سه میلیارد دلاری ... رقمش آنقدر بالاست که یک ارتباط کوچک با میلیاردرها میتواند تو را جز یکی از آن کله گنده های خوشبخت کند ...اما ارتباط من و امثال من ناچیزتر از این حرف هاست ، امان از اندازه ی کله های ما !... من فقط یکی از شرکت کننده ها ی آزمون استخدامی بانکی بودم که معلوم شد صاحبش یک متخلس معرکه است ، سهم من تنها یک خوشحالی چند روزه بعد از قبولی و یک انتظار بیهوده ی 6 ماهه  برای اعلام زمان مصاحبه و یک شوک  چند دقیقه ای، برای لغو افتتاح شعب بانک آریا بود ...

وسط این همه پول  ،حرف  13000 تومان پول ثبت نامی که دادم نقل همان حساب های دودوتا چهارتایی است که ما رده چندمی ها پیش خودمان میکنیم ، آخر وقتی برایمان ملموس نباشد و حسش نکرده باشیم حرف زدن راجع به آن ختم میشود به خیلی و نهایتا خیلی زیاد ... مرتب حرفش را میزنیم و کیف میکنیم از حلاوت نقلی که اینروزها چاشنی مجالسمان شده ، از اینکه توی تاکسی و اتوبوس حرف جدیدی برای گفتن داریم ... کلاه گشادی که رفت سرمان مال امروز و دیروز نبود عزیز ، تق این یکی درآمد، نه به خاطر اینکه صادقی که از ذکاوتی چند سرشار بود، این وسط پیدا شد(که اگر می گفتند نحسی 13هزار تومانی های ما ،گرفتشان بیشتر باورم می شد !)،که اگر این بود اصل ماجرا حل میشد و دزد(ها) معطل نمی ماندند ، که دست به دست نمی شدند ، که فقط استعفا و برکناری در کار نبود که فرجی از این ستون به ان ستون عایدشان شود ...

ببخشید که ناتمام می گذارم ، چراکه بضاعتم همین بود و بیش از این کار من نیست ... این ها را هم گفتم چرا که این روزها پی کاری هستم و برایم قانون و تبصره رو می کنند ،ماندم توی روز روشن میلیاردی چپاول میکنند و میلیونی تقلب ،  نه قانونی هست و نه قانون گذاری ... به ما که میرسد سقف آسمان میتنبد ... همین.


*نکته مهم : کار من ربطی به پول و بی قانونی ندارد ، امری اداری است که میبایست "روالش" طی شود و امان از این روال ... این را گفنم که امر به اختلاس مشتبه نشود !


بعد نوشت :

گندم بکاری ، گندم درو می کنی . قلب بکاری ، شاید عشق درو کنی . و این "شاید" ، بی قاعده ترین احتمال است...( وبلاگ آقای صفر و نیم )


بعدتر نوشت : راجع به عنوان این پست باید بگویم که صحیح صرف فعل  "خلس" از باب افتعال به شکل زیر می باشد :

اِختَلَسَ  یَختَلِسُ  اختلاس  ... اما عنوان این پست صرفا حالت طنز مانندی برای بیشتر نشان دادن آشفتگی اوضاع در کلمات بود ... این را نوشتم به جهت ابهامی که برای برخی از  دوستان پیش آمد . 

خواهر عروس !

اینروزها آنقدر در نقش جدیدم فرو رفته بودم که کمتر وقتی برای سایر وجوه زندگی داشتم.دنیای وبلاگ نویسی دنیای تنهاییست . البته تنهایی نه به معنای یکتا بود بلکه به مفهوم یافتن فرصت مناسب و کافی ، جهت تحلیل دیده ها و شنیده ها ! ... سخت شد ، به زبان ساده یعنی وقت داشته باشی که بنویسی.

این چند وقت خواهر عروس بودم  و تا قبل از برگزاری مراسم ،در تدارک ساعاتی خوش برای جمع کثیری از مدعوین محترم ! شب عروسی هم طبق معمول با کارگردانی فیلمبردار(!) ، بقیه از عروس و داماد گرفته تا کوچک و بزرگ فقط رل بازی می کردند :" آقا داماد با مادرش روبوسی کنه ،  عروس خانم یک قدم جلو ، خواهر عروس کنار سفره عقد بایست ،حالا تو عقب ،آن یکی جلو ، تو بخند ، تو کف بزن ، برقص ، بشین ، پاشو ! "

مراسم عروسی و شلوغی هایش به اسفند ماه و تدارک نوروز می ماند ، همین که سال تحویل شد ، باز همان آش است و همان کاسه ...همین که عروسی تمام شد ، انگار که زمان و تاریخ برمی گردند و دوباره صبح و ظهر و شب می شود و باز تو می مانی  و کارهای ناتمامت که به حالت  standby بودند و حالا یکی یکی بیدار می شوند ...  

و از امروز برمی گردم به زندگی و خودم ... به اینکه اول مهر و است و امسال باز جویای دانشم ... برمی گردم به انالیز و تحلیل هایم و به اینجا ... دوباره به جان نوشت بر می گردم ! :)