زندگی خوابگاهی از آن تجربه هایست که داشتنتش به نداشتنش می ارزد ... چهار نفریم و من چهارمین نفرم  و این یعنی دیر رسیدی، سمت راست ،5پله بالا ،تخت دوم!... درگیرم و این روزها باید تحملم کنند ،به یاد ندارم که اینقدر درس خوان شده باشم ! اینجا هرکس گرفتار خودش و اعمالش است ، یک روز شاد هستند و یک روز کز کرده و غمگین ... خوابگاه یک جامعه آماری ِ بی نقص برای پایان نامه های علوم  اجتماعی و روانشناسی است! همه جور آدم و معضل های روانی پیدا می شود ! (البته نه به قدر تیمارستان!) 

این صفحه مدت هاست که تنها شده  و تنها نویسنده ی این سطور دانشجوی خسته ایست که گاهی دلش می گیرد ! زندگی خوابگاهی یعنی همین ... دلت بگیرد ، درس دنیا آوار سرت شده باشد ، فکرهای بیهوده رهایت نکند و خودت باشی و کتاب ها و تنهایی و  خدا ... و چقدر خوشحالم که خدایی هست ... قصه به این دردناکی هم نیست  ! اینجا هم خوابگاهی ها خوبند ، حرفهایت را می فهمند ، غربت فضا را همه درک می کنند ... اینجا مثل جشن نیکوکاریست ، شادیهایمان را قسمت می کنیم! 

  نمی دانم آخرش چه شود ،فعلا  تلاش همه ی همکلاسی ها این است که مدیران موفقی شوند ... این ها همه درس و بحث است ، وقتی مدیری که خودت را مدیریت کنی ، زندگیت را ، روزها و عمر و فکر و ذهنت را ... 

نمی دانم آخرش چه شود ...اما شما دعا کنید که نیک بگذرد ...

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل / من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی / نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت