خوابگاه
این صفحه مدت هاست که تنها شده و تنها نویسنده ی این سطور دانشجوی خسته ایست که گاهی دلش می گیرد ! زندگی خوابگاهی یعنی همین ... دلت بگیرد ، درس دنیا آوار سرت شده باشد ، فکرهای بیهوده رهایت نکند و خودت باشی و کتاب ها و تنهایی و خدا ... و چقدر خوشحالم که خدایی هست ... قصه به این دردناکی هم نیست ! اینجا هم خوابگاهی ها خوبند ، حرفهایت را می فهمند ، غربت فضا را همه درک می کنند ... اینجا مثل جشن نیکوکاریست ، شادیهایمان را قسمت می کنیم!
نمی دانم آخرش چه شود ،فعلا تلاش همه ی همکلاسی ها این است که مدیران موفقی شوند ... این ها همه درس و بحث است ، وقتی مدیری که خودت را مدیریت کنی ، زندگیت را ، روزها و عمر و فکر و ذهنت را ...
نمی دانم آخرش چه شود ...اما شما دعا کنید که نیک بگذرد ...
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل / من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی / نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت