بهانه های خوب

 این زندگی برای آدم حواس نمی گذارد و وقت ... وقتی برای تنهایی و حواسی برای مواظبت از آنچه داری یا داشته ای...

همه ی این ها_بهانه ها را می گویم_  این بهانه های جور واجور را می شود سر بلاگفا شکست! اینکه چند وقتی می شود که برای تعمیرات، کاسه کوزه من را بر هم زد و دستیابی به حساب کاربریم را غیر ممکن کرد...

به هر حال کم کار شدم این روزها... نه اینکه نمی نویسم، اینجا نمی نویسم .... مدت هاست که آرزوی آن روزهای دورم، وقتی که جان نوشت را آغاز کردم، برآورده شده... دو سالی می شود که قلمکی می زنم ...قبل تر هم گفته بودم، این را بگذاریم پای یادآوری، نه پز دادن! نوشتن، این روزها معمولی تر از آن است که بخواهم پزش را بدهم...

به هر حال دلم برای از جان نوشتن تنگ شده بود... برای اینجا و برای دنیای خودم ... و برای اندک آدم هایی که شاید اینجا را بخوانند ...

به هر حال،

این روزها خوبم خدا را شکر... امیدوارم بهتر هم باشم ... تابستانتان پر مهر و رمضان تهنیت باد. 

دنیای نامرد

"دنیا خیلی نامرده" ، اینو بابابزرگ میگفت، وقتی هفت سال بیشتر نداشتم و اصلا حالیم نبود چی به چیه یا کی به کیه!

بلاخره منم به این جمله حکیمانه پی بردم. همون روز که بهترین دوستم بهم نارو زد، یا اونوقتی که پسرعموم پولمو توی معامله ی خونه باغ بالا کشید ، یا وقتی که زنم منو تنها گذاشت و رفت خونه ی آخرت و اصلا همین چند وقت پیش، یک صبح خیلی زود زمستونی، که برای رفتن به خونه داداشم کفش و کلاه کردم.

 اون روز خیلی خوشحال بودم، هوا عالی بود، انگار وسط چله زمستون بهار شده باشه! «یه مهمونی شلوغ و پلوغ خونوادگی» . اینو پسرم گفت. شب قبلش زنگ زد برای اینکه صبح معطلش نکنم و به موقع حاضر باشم. بعدم گفت ساک بپیچم. گفت عمو می خواد یک هفته ای رشت پیششون بمونم. با اینکه زمستونای رشت چنگی به دل نمی زنه اما خب بعد از این همه وقت یک مهمونی دورهمی، حسابی می چسبید... یکم به حرفاش شک کردم ولی زنگ نزدم از دادش راست و دروغشو بپرسم. آخه کی وقتی که دعوتش می کنن زنگ می زنه تا صحت دعوت رو از صاب خونه بپرسه؟! رفتم ...

 رفتم و  به جای خونه داداش سر از خانه سالمندان درآوردم ... یک صبح زمستونی که هوا سردتر از هر وقت دیگه بود، توی یه جای پرت، وسط یه مشت پیرمرده دلمرده، تنها شدم.

سال نو مبارك

 

و يكسال ديگر هم گذشت ... بر من، بر زندگي، و  بر جان نوشت ...

و حالا اين منم در آستانه ي يك بهار ديگر ، با شوق، با بيم و با اميد ...

روزها گر رفت گو رو باك نيست ... تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

سال نو مبارك.

خوبي خدا

هميشه كه نمي شود ناخوش بود. هميشه كه نمي شود از دلتنگي، از غم، از نامردمي و از غصه نوشت. بايد دست برداري از گله، از غر زدن به جان خودت ! بايد دست دلت را بگيري و ببريش يك جاي خوب. بايد پروازش بدهي، بايد يادش بياوري كه چه پرنده ي زيبايي بود و چه ماهرانه پرواز مي كرد. بايد بيرونش بياوري از صندوقچه ي ترس ها و بدگماني ها.

بايد شاكر باشم، براي اينهمه زيبايي، براي خوبي دنيا ، براي زندگي. براي دوست داشتن، براي دور ريختن احساس هاي بد، براي آرامش و خوبي خدا ...

 

فراموشی ...

مدت هاست كه خودم از يادم رفته، مي گويند كسي كه خودش را فراموش كند، دیگر ... هیچ !

نمي دانم دنبال چه هستم، تمام اين بلند پروازي ها، توي جايي كه اسمش را كله مي گذارند محبوس است...

از اين طرف به آن طرف، از اين فكر به آن فكر ، دير نيست كه حسرت همين روزها را بخورم، دير نيست كه صدايم بزنند و بگويند "فرصت تمام است، بايد بروي ..." بعد من مي مانم و اين فكرهاي ناتمام، تمام حسرت آنچه بر دلم ماسيده ..." از آن ها مي پرسند، مي پنداريد چقدر در دنيا درنگ كرده ايد؟ پاسخ مي دهند يك روز يا كمتر از آن ... "

خنده دار است، نمي توان مثل همه باشم، نمي توانم عادي باشم، عادت كنم...

نمي توانم نترسم ، هر چند كه اين ترس ، ظرف امروزم را پر از غم و ظرف فردا را پر از حسرت مي كند ...

مرا از ناشكري هايم مي ترسانند، از پايان زندگي عزیزان، پايان جواني، پايان زمان...اين ها را بگوييد يا نگوييد تمامش را از برم ...

زندگي قسمت نيست، انتخاب است، يك بازي كه بايد قوانينش را بلد باشي، چه ببري چه ببازي بايد رسمش را بداني...

بداني كه اگر بردي زياد خوشحال نشوي و اگر باختي زياد ناخوش احوال نباشي ... اما من قانون نخوانده ام، قانون ندانسته ام پس...

زندگي توي لحظه جاري است :

"زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

 

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

 

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

 

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 

من دلم می خواهد ،

 

قدر این خاطره را ، دریابم "

 

سهراب را خوانده ام، و تمام قصه هایش را از برم، مي دانم،  اما باورم نيست ، مي دانم بي كلگي مي كنم امااين ها همه اش  دست خودم هست ! 

من نمي توانم هيچ كس را درك كنم و مي دانم كه هيچ كس هم هيچ كس ديگر را درك نخواهد كرد... همه پر از من هايشان هستند، لبالب!  من های تنها، همه فقط خودشان را می بینند و بس...

امان از تردید

آدم ها گاهي مي گذارندت لاي منگنه، بر سر دو راهي ، بين يك انتخاب سخت، اينكه نمي داني بايد ساده بگيري يا سخت. بعضي وقت ها مي ماني كه بايد مهربان باشي با بعضي ها يا نامهربان. نميداني جواب بعضي از رفتارها پاسخ است يا سكوت. آن وقت بيشتر غصه مي خوري، چون آن آدم ها برايت مهمند اما نميداني چطور بايد برخورد كني. مثلا وقتي مادرت مي گويد از بين من و فلاني بايد يكي را انتخاب كني، مي فهميد چقدر سخت مي شود. وقتي كه آنقدر دليل نداري كه نه او را متقاعد كني و نه خودت را. مسئله آسان است تو هم خدا را مي خواهي هم خرما را...

اين فقط يك مثال بود، آدم هايي كه برايت مهمند، وقت هاي ديگري هم هست كه دودلت مي كنند، مي ماني كه بايد چطور برخورد كني، به سمتشان بروي، خودت را مي كُشي، افكار و عقايدت را پايمال مي كني و اگر يك جواب نه بدهي بايد منتظر عذاب وجدان هاي روحت باشي، منتظر اين سوال كه كاش فرصت مي دادي، كاش اينقدر زود جا نمي زدي...

امروز با خودم فكر مي كردم كه شده من هم براي كسي اين شرايط مصيبت بار را بسازم؟ شده كسي را به جان خودش بياندازم؟ شده كسي را مجبور كنم كه در تنهايي هايش عذاب وجدان رهايش نكند و سوهان روحش شود؟ شده مسبب ترديد آدم ها باشم؟ اينكه بمانند يا بروند ...

حباب

این ماه سرم خیلی شلوغ بود، اتفاق های زیادی توی این یک ماه افتاد. مادربزرگ که تصادف کرد کار همه مان درآمد. از هر روز هر روز بیمارستان رفتن ها خسته شدم، حتی یک روز به حد گریه کردن هم رسیدم! و حالا هم که مامان یک شب در میان خانه ی مامان جون است. ریتم زندگی بهم ریخته و همه چیز تا حدودی درهم و برهم است اما همچنان پیش می رود.

نمی دانم اینکه مامان جون بعد از یک تصادف نسبتا سخت زنده مانده، یک لطف بوده یا یک اتفاق مثل نشکستن  لیوانی که از لبه ی میز پرت می شود؟! یا لمس یک حباب وقتی که نمی ترکد ... خودم هم می دانم که برای ترجمه ی اتفاق هایی که دور و برم می افتد هنوز خیلی کوچکم. نمی دانم شاید هم ترجمه ای نیاز نباشد، حتی اگر همه چیز خیلی اتفاقی هم باشد باز همین که ذهنم دنبال دلیلی برای این اتفاق ها بگردد به نظرم نشان از این است که حکمتی پشت کارها هست. از خودم می پرسم اینکه همیشه دنبال ردی از تو می گردم به مسلمان بودنم بر می گردد؟ اگر از همان وقت تولدم توی جنگل های آمازون دنیا آمده بودم و با هیچ دین و مسلکی آشنا نبودم باز تو را می جستم؟

به قول خاله هر اتفاقی هر چند بد، یک شق خوب و یک سمت بد دارد. نبود مامان جون خیلی چیزها را برای همه مان مسلم کرد، اینکه بودنش چقدر مهم است. اینکه هر آدمی چقدر می ارزد. نمی دانم حتی نمی دانم که خوب یا بد دیدن اتفاقات هم توجیه های مغزیمان است یا باز هم حرف حرف حکمت است.

امشب باید برای هفته نامه ای تازه مطلب طنز بنویسم، امروز صبح عین آدم های مسخ شده، بودم. همیشه برای شروع ها گم می شوم و همیشه فکر می کنم این بار دیگر نمی توانم از پسش بر بیایم! چه خوب که سردبیر وبلاگم را نمی خواند وگرنه پاک از طرز فکرم نامید می شد! آدمیست دیگر گاهی نوشتنش نمی آید! به نظرم همه حق دارند گاهی اقرار به نتوانستن کنند .

 ماه رمضان دارد تمام می شود و من امسال در سرم غوغا بود...چقدر سخت است که دلت بخواهد چیزهایی بگویی، اما حتی وبلاگت هم محرم نباشد....

دیروقت است دیگر، باید بروم بخوابم :)

 

همه ي وقت هاي من

مي دانم كه بايد براي اينجا نوشتن وقت بگذارم اما وقت هايي هست توي زندگي كه آدم وقت كم مي آورد ...

از آن بدتر آنكه خودش را هم جايي جا بگذارد و خودش را كم بيارد ...

درون آینه

حتی اگر اردیبهشتی باشد که خیلی دوستش دارم، حتی اگر هوا و زمین و زمان خیلی خوب باشند ... وقت هایی می شود که خودم را می زنم به آن راه ، به راهی که خودم می دانم چطور شد که پایم به سمتش رفت ...

مدتی می شود که جایی می نویسم و به قول روشنفکران و نویسندگان خوش ذوق قلم می زنم! از زبان کسی می نویسم که باید شبیه من باشد، اما نیست ... او یک پسر جوان است ! و شاید این فاحش ترین اختلاف من و آن شخصیت باشد، اما فرق های دیگری هم هست، فرق بزرگش این است که من گاهی فقط نقشش را بازی می کنم، از خوبی های روزگار می نویسم در حالی که حسابی پکرم، البته وضعیت به این بدی ها هم نیست، خیلی وقت ها هم می شود که "ناگفته هایی از جنس دل"ی می نویسم که بسیار به خودم نزدیک است، شخصیتی که ساخته ام انگار همیشه باید حالش خوب باشد، همیشه باید از در و دیوار درس زندگی بیاموزد، درس بگیرد تا آن هایی که می خواننش خوشحال شوند و حالشان خوب شود ... نمی دانم مخاطب ها حالشان خوب می شود یا نه ولی حتی اگر یک نفر با خواندن آن ناگفته ها رو به راه شود ، خیلی خوشحال می شوم...

هر هفته، وقتی نوشته های خودم را در هفته نامه می خوانم، دوستشان دارم، بعضی وقت ها عاشق همان شخصیتی می شوم که خودم ساخته ام! عاشق افکار زیبایی که دارد، منطقی که پشت افکارش است و دلتنگی هایی که گاهی به سراغش می آید، گاهی هم بعد از چند بار خواندن می فهمم که درست است، او به عبارتی خود من است اما با فاکتور گرفتن لحظه هایی که خیلی غمگین و خسته می شود ... من درون آینه ام چیزهای دیگری هم می بینم.

درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

تویی برابر تو چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

تو هم شراب خودی، هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

و باد می بردش سو به سو چه می بینی ...

 

چه اينجا چه آنجا، سال نو  هر جايي تحويل مي شود ...

از روي نوشته هايي كه روي فيس بوك لايك شده اند مي گذرم ، بعضي هاشان را بي هدف لايك مي زنم و كمي بعد تر با تامل بيشتر مي خوانمشان،چند لحظه بعد يكي از اين دست نوشته ها بدجور دلم را هوايي مي كند، هواي خودم ...

چند وقتي می شود كه دلم براي خودم تنگ شده است،براي فكر هاي قشنگي كه داشتم و حرف هاي زيبايي كه بلد بودم و نوشته هايي كه دوستشان داشتم، به عقب نمي شود بر گشت اما همين كه باز ياد آن خوش آيندهاي قديمي هم افتادم خوب است، انگار كه مدت هاست از خودم دور شده ام و توي يك سري حرف هاي تكراري گرفتار شده ام ...

به عكس چند نفر كه لايك زده اند خيره مي شوم و بعد كامنت هايشان را مي خوانم ، كجا بودم يا كجا هستم كه خودم را فراموش كردم؟

مطمئن نيستم كه اين برگشتن آني، پايدار باشد يا موقت ، هر چه هست همين كه الان باز ياد خودم افتادم خوب است:)

 فکر می کنم که باز امسال چه شيراز، چه تهران و چه هرجاي ديگر، سال تحویل می شود و فقط ما هستیم که چقدر خودمان را و البته بقیه را تحویل بگیریم، چقدر دنیایمان عوض شود، چقدر افکارمان ، روزهایمان ، شب هایمان تغییر کند، این حرف ها را بیش تر به خودم می زنم، به خودم که باید از تکرارها فاصله بگیرم ...

اين نوشته فيس بوك علي ندرلو را دوست داشتم، اينبار نوشته را با حوصله از بالا به پایین می خوانم و واقعي تر از اين چند وقت لايك مي زنم ، دلم براي لحظه هايي كه اينطور دست نوشته ها رادوست داشتم، بدجور تنگ مي شود ...



سال ها نو می شوند/ چه نوروز چه کریسمس

ولی بعضی چیزها نه هنوز نه/

فقر و فاصله ی طبقاتی/ 

پورشه و مازراتی / حلبی آباد و چشم های خسته/

سطل های آشغال این شهر و دستان کودکی به دنبال یک بطری خالی/

ریو یا تهران/ نیویورک یا مکزیکو/

استانبول یا لیما/ سانتیاگو یا دهلی

فرقی ندارد؛

درخت کریسمس یا سفره هفت سین معجزه نمی کند!

لابه لای این هیاهو بشر هویتش را چال کرده/

و همچنان جهان تاریک ما غرق تناقض است؛

بین عشق و اعتراض و شهوت و نفرت!

علیرضا ندرلو / دست نوشته های بی سرزمین من

December 25, 2013