مدت هاست كه خودم از يادم رفته، مي گويند كسي كه خودش را فراموش كند، دیگر ... هیچ !

نمي دانم دنبال چه هستم، تمام اين بلند پروازي ها، توي جايي كه اسمش را كله مي گذارند محبوس است...

از اين طرف به آن طرف، از اين فكر به آن فكر ، دير نيست كه حسرت همين روزها را بخورم، دير نيست كه صدايم بزنند و بگويند "فرصت تمام است، بايد بروي ..." بعد من مي مانم و اين فكرهاي ناتمام، تمام حسرت آنچه بر دلم ماسيده ..." از آن ها مي پرسند، مي پنداريد چقدر در دنيا درنگ كرده ايد؟ پاسخ مي دهند يك روز يا كمتر از آن ... "

خنده دار است، نمي توان مثل همه باشم، نمي توانم عادي باشم، عادت كنم...

نمي توانم نترسم ، هر چند كه اين ترس ، ظرف امروزم را پر از غم و ظرف فردا را پر از حسرت مي كند ...

مرا از ناشكري هايم مي ترسانند، از پايان زندگي عزیزان، پايان جواني، پايان زمان...اين ها را بگوييد يا نگوييد تمامش را از برم ...

زندگي قسمت نيست، انتخاب است، يك بازي كه بايد قوانينش را بلد باشي، چه ببري چه ببازي بايد رسمش را بداني...

بداني كه اگر بردي زياد خوشحال نشوي و اگر باختي زياد ناخوش احوال نباشي ... اما من قانون نخوانده ام، قانون ندانسته ام پس...

زندگي توي لحظه جاري است :

"زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

 

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

 

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

 

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 

من دلم می خواهد ،

 

قدر این خاطره را ، دریابم "

 

سهراب را خوانده ام، و تمام قصه هایش را از برم، مي دانم،  اما باورم نيست ، مي دانم بي كلگي مي كنم امااين ها همه اش  دست خودم هست ! 

من نمي توانم هيچ كس را درك كنم و مي دانم كه هيچ كس هم هيچ كس ديگر را درك نخواهد كرد... همه پر از من هايشان هستند، لبالب!  من های تنها، همه فقط خودشان را می بینند و بس...