نوستالژی

امشب از خانه ی خواهرم برمی گشتیم ،توی ماشین،مرور خاطرات گذشته می کردبم ، چقدر خندیدیم ...

اولین باری که سوار هواپیما شده بودم ، سفر مشهد بود،حس می کردم نمی توانم نفس بکشم ، به مامان می گفتم برایم ماسک اکسیژن بزند ! چقدر جان عزیز بودم ...چه سفر خوبی بود،چقدر خوش گذشت .

 اولین بار ی که توی فروشگاه های کیش پله برقی دیده بودم ،چقدر با داداشم پله برقی ها را بالا پایین کردیم ،صدای مامورش درآمد !

 یاد اولین مانتویی که از کوچه برلن برایم خریدند،اول راهنمایی بودم ، همان موقع ها که مانتوی خفاشی و عبایی مد بود! 

یاد بعداز ظهر های تابستان که با بچه های کوچه تا غروب بازی می کردیم ...یاد روزی که باغ پشت خانه مان آتش گرفت و من به جای اینکه ناراحت باشم از شلوغی کوچه و رفت وآمد مامورهای آتش نشانی ، ذوق زده شده بودم!

یاد روزهایی که بابا به من دوچرخه سواری یاد میداد ...یادش به خیر، اولین باری که صاف خوردم به یک کامیون شن خالی کن و با مخ افتادم توی جوی آب !

یاد آن روزی که دختر همسایه آنقدر روی تاب هلم داد ، تا از عقب پرت شدم و سرم شکست ... سه چهار روز رفتم مرخصی خانه ی مامان جون !

یاد سطل بزرگی که آقای گزینی ، راننده سرویس مدرسه، روزهای بارانی برای جای چترهایمان می گذاشت ،بس که تمییز و مرتب بود... چقدر فهمیده و با شخصیت بود، یادم هست که بنده ی خدا فوق دیپلم داشت و به خاطر اینکه کاری پیدا نکرده بود،  از سر ناچاری راننده سرویس مدرسه شده بود،یادش به خیر برای انتخابات مجلس کاندید شد ، روی تراکت تبلیغش نوشته بود"گزینی مثل کار گزینی"! داد دستمان و گفت که به پدر و مادر هایمان بدهیم تا برایش رای بدهند :) الان فکر میکنم که اگر امثال او نماینده مجلس می شدند .....فرقی نمی کرد و وضعمان باز هم همینی که هست بود!

و یاد ...

گاهی باید این خاطرات را مرور کرد...آخ که چقدر زود گذشت  و چقدر دلم برایشان تنگ است ...

اتوبوس بهشت ...

یک راننده ی اتوبوس با شخصیت ، مودب ، با فرهنگ ، خوش برخورد و محترم ... راننده ی اتوبوسی که احتمالا روح بهشتی در وجودش حلول کرده است!

برخوردی که من از او دیدم شاید بیشتر از پنج ، شش دقیقه ای طول نکشید اما تاثیر رفتار خوبش ماندگار بود، به دلم نشست ، خوشحالم کرد ،خوبیش دست کم همین قدر بود که به جمله ی تجسم بهشت و جهنم در این دنیا فکر کنم ...

این یک برش کوتاه بود ، از یک رویداد خیلی کوچک ، از یک روزنه ی خیلی ریز و از زاویه دیدی محدود و جمله ای که در ادامه می آورم شاید یک جمله ی پیش پاافتاده ای باشد که به کررات شنیده ایم و به همان تعداد تکرار و بلکه هم بیشتر فراموش کرده ایم ، این را از دقت در رفتار صبح تا شب خودم فهمیدم ، به هر حال اینکه :

رفتارهای ما و تبعا انعکاس آن هاست ، که دنیا را علاوه بر  خودمان  برای خانواده و دوست و آشنا و همکار و بقال سرکوچه و رفتگر محل و ... جهنم یا بهشت می کند ...

پیاده شدم ، قدم میزنم و تصور می کنم که اگر بهشت اتوبوسی داشته باشد ، راننده اش می تواند این انسان شریف باشد ! تصورش هم شیرین است ،عرض خیابان را طی می کنم و توی ذهنم یک لبخند بزرگ میزنم :)