"دنیا خیلی نامرده" ، اینو بابابزرگ میگفت، وقتی هفت سال بیشتر نداشتم و اصلا حالیم نبود چی به چیه یا کی به کیه!

بلاخره منم به این جمله حکیمانه پی بردم. همون روز که بهترین دوستم بهم نارو زد، یا اونوقتی که پسرعموم پولمو توی معامله ی خونه باغ بالا کشید ، یا وقتی که زنم منو تنها گذاشت و رفت خونه ی آخرت و اصلا همین چند وقت پیش، یک صبح خیلی زود زمستونی، که برای رفتن به خونه داداشم کفش و کلاه کردم.

 اون روز خیلی خوشحال بودم، هوا عالی بود، انگار وسط چله زمستون بهار شده باشه! «یه مهمونی شلوغ و پلوغ خونوادگی» . اینو پسرم گفت. شب قبلش زنگ زد برای اینکه صبح معطلش نکنم و به موقع حاضر باشم. بعدم گفت ساک بپیچم. گفت عمو می خواد یک هفته ای رشت پیششون بمونم. با اینکه زمستونای رشت چنگی به دل نمی زنه اما خب بعد از این همه وقت یک مهمونی دورهمی، حسابی می چسبید... یکم به حرفاش شک کردم ولی زنگ نزدم از دادش راست و دروغشو بپرسم. آخه کی وقتی که دعوتش می کنن زنگ می زنه تا صحت دعوت رو از صاب خونه بپرسه؟! رفتم ...

 رفتم و  به جای خونه داداش سر از خانه سالمندان درآوردم ... یک صبح زمستونی که هوا سردتر از هر وقت دیگه بود، توی یه جای پرت، وسط یه مشت پیرمرده دلمرده، تنها شدم.