حتی اگر اردیبهشتی باشد که خیلی دوستش دارم، حتی اگر هوا و زمین و زمان خیلی خوب باشند ... وقت هایی می شود که خودم را می زنم به آن راه ، به راهی که خودم می دانم چطور شد که پایم به سمتش رفت ...

مدتی می شود که جایی می نویسم و به قول روشنفکران و نویسندگان خوش ذوق قلم می زنم! از زبان کسی می نویسم که باید شبیه من باشد، اما نیست ... او یک پسر جوان است ! و شاید این فاحش ترین اختلاف من و آن شخصیت باشد، اما فرق های دیگری هم هست، فرق بزرگش این است که من گاهی فقط نقشش را بازی می کنم، از خوبی های روزگار می نویسم در حالی که حسابی پکرم، البته وضعیت به این بدی ها هم نیست، خیلی وقت ها هم می شود که "ناگفته هایی از جنس دل"ی می نویسم که بسیار به خودم نزدیک است، شخصیتی که ساخته ام انگار همیشه باید حالش خوب باشد، همیشه باید از در و دیوار درس زندگی بیاموزد، درس بگیرد تا آن هایی که می خواننش خوشحال شوند و حالشان خوب شود ... نمی دانم مخاطب ها حالشان خوب می شود یا نه ولی حتی اگر یک نفر با خواندن آن ناگفته ها رو به راه شود ، خیلی خوشحال می شوم...

هر هفته، وقتی نوشته های خودم را در هفته نامه می خوانم، دوستشان دارم، بعضی وقت ها عاشق همان شخصیتی می شوم که خودم ساخته ام! عاشق افکار زیبایی که دارد، منطقی که پشت افکارش است و دلتنگی هایی که گاهی به سراغش می آید، گاهی هم بعد از چند بار خواندن می فهمم که درست است، او به عبارتی خود من است اما با فاکتور گرفتن لحظه هایی که خیلی غمگین و خسته می شود ... من درون آینه ام چیزهای دیگری هم می بینم.

درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

تویی برابر تو چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

تو هم شراب خودی، هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

و باد می بردش سو به سو چه می بینی ...