امان از تردید

آدم ها گاهي مي گذارندت لاي منگنه، بر سر دو راهي ، بين يك انتخاب سخت، اينكه نمي داني بايد ساده بگيري يا سخت. بعضي وقت ها مي ماني كه بايد مهربان باشي با بعضي ها يا نامهربان. نميداني جواب بعضي از رفتارها پاسخ است يا سكوت. آن وقت بيشتر غصه مي خوري، چون آن آدم ها برايت مهمند اما نميداني چطور بايد برخورد كني. مثلا وقتي مادرت مي گويد از بين من و فلاني بايد يكي را انتخاب كني، مي فهميد چقدر سخت مي شود. وقتي كه آنقدر دليل نداري كه نه او را متقاعد كني و نه خودت را. مسئله آسان است تو هم خدا را مي خواهي هم خرما را...
اين فقط يك مثال بود، آدم هايي كه برايت مهمند، وقت هاي ديگري هم هست كه دودلت مي كنند، مي ماني كه بايد چطور برخورد كني، به سمتشان بروي، خودت را مي كُشي، افكار و عقايدت را پايمال مي كني و اگر يك جواب نه بدهي بايد منتظر عذاب وجدان هاي روحت باشي، منتظر اين سوال كه كاش فرصت مي دادي، كاش اينقدر زود جا نمي زدي...
امروز با خودم فكر مي كردم كه شده من هم براي كسي اين شرايط مصيبت بار را بسازم؟ شده كسي را به جان خودش بياندازم؟ شده كسي را مجبور كنم كه در تنهايي هايش عذاب وجدان رهايش نكند و سوهان روحش شود؟ شده مسبب ترديد آدم ها باشم؟ اينكه بمانند يا بروند ...