امشب باز توی جوی جلوی خانه آب راه افتاده بود ، خودم را می دیدم که روی جدول کنار باغچه نشسته ام و پاهایم طعم خنکی آب را می چشند...شالاپ شلوپ ...خودم را دیدم که با شروع خرداد اضطراب امتحان ها از یک طرف و وسوسه ی تابستان از طرف دیگر احاطه ام کرده است...

دیدم که وقت برگشتن از مدرسه از درخت توت بین راه توت های شیرین و سرخ می چینم ... 

 سکوت صبح های امتحان و صدای پره های پنکه سقفی کلاس ...

طعم سرد بستنی یخی ، بعد از یک امتحان سخت ...

یک کلاسور و یک جامدادی ...

دفترچه های خاطرات ... نمکدان بی نمک شوری ندارد ... 

...

بعضی واقعیت ها ، همان هایی که بچگی هایم اتفاق می افتاد ... مثل رویاهای کتاب های قصه است.

باورم نمی شود که من بودم و همه ی این ها ... باورم نمی شود که همه خاطره شدند ... 

باورم نمی شود که خاطرِ خاطره ها اینقدر عزیز است...


بعدتر نوشت : اینکه بعضی وقتا مجبورم دست به خود سانسوری بزنم ، ناراحتم می کند ... بعضی وقت ها باید به خاطر خودم ، فراموش کنم ... فراموش کنم سال و ماه و روز و تاریخ را...