دلت هواي دلتنگي مي كند...براي بعضي آدم ها و چندتايي لحظه هاي  ناب...

گاه گاهي كه از ميان هياهوي روزها ، روزهاي تكراري ، همان روزهايي كه برايشان توضيح زيبايي نيست، همان ها كه پر از آدم هاست پر از كتاب و دفتر و درس و بحث و كار و شلوغي هاست،همان روزها كه براي زنده بودن بايد دوید...

 همين روزهاست که دلت دلتنگي مي خواهد، دلت مي خواهد كه همه چيز را رها كني، دفتر و كتاب را ببندي، فاتحه ي همه اهداف خوش چينش زنده بودن را بخواني...دلت را بغل بزني و با آن، همسفر يك جاده ي بي انتها شوي، با آدم ها حرف بزني ، نه در باره ي پاس شدن چك هاي بانك و نه در جواب رجوعشان به ميزهاي خدمت، نه براي جدل هاي طولاني پايان نامه، نه براي چانه زدن براي يك متر و نيم پارچه...

و خدا ... و خدا آن بالا نگاهت كند و تو برايش دست تكان دهي ، نه مثل  وقت هاي هر روزه ي اذان و نه مثل هر شب و هر شب سجاده پهن كردن ها...مثل همه ي روزهاي كم يابي كه در لبخند ها، كوچه ها، قاصد و قاصدك ها ، در ماهتاب و آفتاب ، به سويش سلام مي كني و مي بيني كه  خدا ، با لرزش برگ هاي چنار تنهاي كوچه ي كودكي هايت ، برايت دست تكان مي دهد و در سوسوي ستارگان نقره اي چشمك مي زند و  با دستان بارانيش نوازشت مي كند...

گاهي دلت تنگ مي شود، براي آدم ها ، براي اينكه بي تفسير حرف هايت را بگويي و بي تقصير دوست بداري، دلت تنگ مي شود كه همه ی آنچه توي ذهن داري بر زبان براني، فارغ از اييييييينهمه اما و اگر، فارغ از ترس و  فارغ از قانون هاي پيچيده و ساختگي، فهم شوي...