خيلي وقت ها، وقت هايي كه مي خواهيم دلتنگي كنيم  و ياد نوستالژي هايمان بيافتيم، معمولا پلي ميزنيم به گذشته هاي دور ، به روزهاي كودكي. من هم همين طور بودم ، بيشتر وقت ها دلتنگ روزهاي كودكي مي شدم. حالا اما ، هرسال كه مي گذرد ياد سال قبل را ميكنم ، ياد اتفاق هايي كه در همين چند سال اخير برايم افتاده ... به كودكي هايم كه فكر مي كنم تنها چند خاطره ي كوتاه اما زيبا و ماندني در ذهن دارم كه هربار فقط همان ها را به خاطر مي آورم اما اين سال ها يعني درست زماني كه پايم به دانشگاه باز شد ، از همان زماني كه جواني را استارت زدم ، هر سال و هر ماه و هر روزم پر از خاطره شده ، خاطراتي كه براي همه شان دلتنگي مي كنم ...همين امشب دلم براي آزمون هاي آزمايشي اكسين تنگ شد! براي صبح هاي جمعه اي كه توي يكي از دانشكده هاي دانشگاه شيراز امتحان مي دادم، دلم براي صفحه هاي سوال ها و سكوت سر جلسه تنگ شده ،براي حس خوبي كه بعد از امتحان داشتم و براي ترسي كه وقت چك كردن نتايج لمس مي كردم ، براي تمام ساعت هايي كه پشت ميز كتابخانه نشستم، براي آهنگ هاي سعيد مدرس كه چقدر خوراك آن روزهاي گوش هايم بود، براي خيال پردازي هايم از كارشناسي ارشد و براي ... 

برخلاف آدم هايي  كه مي گويند جوان قدر جوانيش را نميداند، من اما با تمام فشار ها و خستگي هايي كه خاص همين دوره هست، قدرش را ميدانم، دلم مي خواد نگهش دارم تا براي كارهايي كه دوست دارم انجام بدهم كمي وقت اضافه بخرم ...

هنوز كلي كتاب نخوانده دارم، كلي حرف هاي نگفته، آهنگ هاي نشنيده و آدم ها و جاهاي نديده ... حظ همه ي اين لحظه ها نه تا آخر عمر بلكه حسي كه از داشتنشان در همين سال هاي جواني نصيبم مي شود را مي خواهم ... راستش را بخواهيد، من براي همين ديروز هم دلم تنگ است!