براي خودت...

گاهي وقت ها بايد آهنگ هايي كه برايت خاطره سازند را بگذاري كنار هم و به همه تك به تك گوش بدهي ...

گاهي بايد كتاب يا مجله اي را كه دوست داري با ذوق بخواني ...

گاهي بايد شب ها ، تا دير وقت بيدار بماني و با خودت خلوت كني، بايد با خودت تنها شوي و رك و راست حرف هايت را به خودت بگويي...

گاهي وقت ها بايد براي خودت يك خوراكي دوست داشتني بخري و بروي جايي كه خيلي دوست داري ، خوراكيت را بخوري ...

گاهي بايد براي خودت زندگي كني، خود خودت ...

گاهي بايد تنهاييت را جشن بگيري ...

گاهي بايد چند خطي براي دلت بنويسي ...

گاهي بايد در اين تنهايي هاي خودماني به تنهايي بقيه آدم ها هم فكر كني ... فقط فكر ...

اسفند دارد از راه مي رسد و من اين ماه را خيلي دوست دارم ...

نه براي ديروز ها كه براي همين ديروز هم دلتنگم...

خيلي وقت ها، وقت هايي كه مي خواهيم دلتنگي كنيم  و ياد نوستالژي هايمان بيافتيم، معمولا پلي ميزنيم به گذشته هاي دور ، به روزهاي كودكي. من هم همين طور بودم ، بيشتر وقت ها دلتنگ روزهاي كودكي مي شدم. حالا اما ، هرسال كه مي گذرد ياد سال قبل را ميكنم ، ياد اتفاق هايي كه در همين چند سال اخير برايم افتاده ... به كودكي هايم كه فكر مي كنم تنها چند خاطره ي كوتاه اما زيبا و ماندني در ذهن دارم كه هربار فقط همان ها را به خاطر مي آورم اما اين سال ها يعني درست زماني كه پايم به دانشگاه باز شد ، از همان زماني كه جواني را استارت زدم ، هر سال و هر ماه و هر روزم پر از خاطره شده ، خاطراتي كه براي همه شان دلتنگي مي كنم ...همين امشب دلم براي آزمون هاي آزمايشي اكسين تنگ شد! براي صبح هاي جمعه اي كه توي يكي از دانشكده هاي دانشگاه شيراز امتحان مي دادم، دلم براي صفحه هاي سوال ها و سكوت سر جلسه تنگ شده ،براي حس خوبي كه بعد از امتحان داشتم و براي ترسي كه وقت چك كردن نتايج لمس مي كردم ، براي تمام ساعت هايي كه پشت ميز كتابخانه نشستم، براي آهنگ هاي سعيد مدرس كه چقدر خوراك آن روزهاي گوش هايم بود، براي خيال پردازي هايم از كارشناسي ارشد و براي ... 

برخلاف آدم هايي  كه مي گويند جوان قدر جوانيش را نميداند، من اما با تمام فشار ها و خستگي هايي كه خاص همين دوره هست، قدرش را ميدانم، دلم مي خواد نگهش دارم تا براي كارهايي كه دوست دارم انجام بدهم كمي وقت اضافه بخرم ...

هنوز كلي كتاب نخوانده دارم، كلي حرف هاي نگفته، آهنگ هاي نشنيده و آدم ها و جاهاي نديده ... حظ همه ي اين لحظه ها نه تا آخر عمر بلكه حسي كه از داشتنشان در همين سال هاي جواني نصيبم مي شود را مي خواهم ... راستش را بخواهيد، من براي همين ديروز هم دلم تنگ است!

سپاس

براي ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه هايي كه مي آيند، براي دعا هايي كه برآورده مي شوند، براي درخواست هايي كه اجابت نمي شوند ...

براي ماه هايي كه به سي مي رسند، براي ميوه هايي كه مي رسند، براي فصل هايي كه نو مي شوند و براي دست هايي كه بهم نمي رسند...

براي اتفاق هاي خواسته ، براي رويداد هاي ناخواسته ...

براي خواندن ها و نخواندن ها، داشتن ها و نداشتن ها، اطمينان ها و ترديدها ، شدن ها و نشدن ها...

براي سپاس ها و ناسپاسي ها ... تو را سپاس.

ژست

اينجا كه ايستادم ... درست در همين حوالي زندگي ....

دور مي شوم به اندازه ي گذشته و نزديك مي آيم به قدر همين روزها ...

آدم ها را ، آدم ها را نمي فهمم ، هر كدام ، عكسي است كه چشم هايم مي گيرند و انعكاسي كه در ذهنم شكل مي گيرد و رشد مي كند...

عكس به دست ، خانه به خانه ي اين شهر را مي گردم ، همه ي اين شهر شبيه عكس هايم هستند و هـيچ كدام شباهتي به تصوير ذهنيم ندارد.

پارسال استاد خوبم ، دكتر الف،انسانيت را به حد اعلا رساند، نمونه اي از تعريف انسان كه بيش تر توي كتاب ها خوانديم ،باور نمي كنم كه او انساني به تعريف هاي خودماني باشد، شايد از همان فرشته هاي زميني قصه هاست،مثل تعريف كتاب هاي رمان، مثل شخصيت استاد هاي سريال هاي خوش ساخت ،بي اندازه با شعور است ، مثل تعريفي كه از يك معلم گفته اند و شنيده ايم و خوانده ايم....، چند روز پيش كه باز اين انسان شريف را ديدم ، پيش خودم فكر كردم كه نكند او هم تنها يكي از آن چهره هاي خوش ژست عكس هايم باشد، تطبيق عكس او با تصور ذهنيم از يك معلم بينهايت همخوان است ، بر خلاف بقيه عكس ها، بر خلاف خيلي ها...

آي آدم ها...

بيرون از خودم مي ايستم ، نگاهي به حرف ها و مكالمه هايم مي كنم ، چرا اييييينهمه رنگ عوض مي كنند؟!... خدايا يعني من جلوي لنز دوربين آن ها چه ژستي گرفته ام ؟!

دلِ تنگ ...




دلت هواي دلتنگي مي كند...براي بعضي آدم ها و چندتايي لحظه هاي  ناب...

گاه گاهي كه از ميان هياهوي روزها ، روزهاي تكراري ، همان روزهايي كه برايشان توضيح زيبايي نيست، همان ها كه پر از آدم هاست پر از كتاب و دفتر و درس و بحث و كار و شلوغي هاست،همان روزها كه براي زنده بودن بايد دوید...

 همين روزهاست که دلت دلتنگي مي خواهد، دلت مي خواهد كه همه چيز را رها كني، دفتر و كتاب را ببندي، فاتحه ي همه اهداف خوش چينش زنده بودن را بخواني...دلت را بغل بزني و با آن، همسفر يك جاده ي بي انتها شوي، با آدم ها حرف بزني ، نه در باره ي پاس شدن چك هاي بانك و نه در جواب رجوعشان به ميزهاي خدمت، نه براي جدل هاي طولاني پايان نامه، نه براي چانه زدن براي يك متر و نيم پارچه...

و خدا ... و خدا آن بالا نگاهت كند و تو برايش دست تكان دهي ، نه مثل  وقت هاي هر روزه ي اذان و نه مثل هر شب و هر شب سجاده پهن كردن ها...مثل همه ي روزهاي كم يابي كه در لبخند ها، كوچه ها، قاصد و قاصدك ها ، در ماهتاب و آفتاب ، به سويش سلام مي كني و مي بيني كه  خدا ، با لرزش برگ هاي چنار تنهاي كوچه ي كودكي هايت ، برايت دست تكان مي دهد و در سوسوي ستارگان نقره اي چشمك مي زند و  با دستان بارانيش نوازشت مي كند...

گاهي دلت تنگ مي شود، براي آدم ها ، براي اينكه بي تفسير حرف هايت را بگويي و بي تقصير دوست بداري، دلت تنگ مي شود كه همه ی آنچه توي ذهن داري بر زبان براني، فارغ از اييييييينهمه اما و اگر، فارغ از ترس و  فارغ از قانون هاي پيچيده و ساختگي، فهم شوي...

اندر حکایت حضور نمایندگان زن در مجلس ...

نطق های تند مخالفان و سخنان غرای موافقان در حالی به پایان می رسد که خانم های نماینده ی حاضر در مجلس شورای اسلامی ، هیچ حرکتی در جهت انتقاد یا دفاع از دست کم یکی از وزرای پیشنهادی انجام ندادند. جای بسی تاسف است که با این اوضاع و احوال متوقع کرسی وزارت هم می شویم!

 دوربین شبکه ی خبر نمای لانگ شات از چپ به راست صحن مجلس را نشان می دهد و و خانم های نماینده در یک صف نه چندان طویل پشت سر هم نشسته اند ، گاهی با همکار بغل دستی خود گپی می زنند و دوباره به نشستن ادامه می دهند.

 ایستادن پشت تریبون مجلس نه کار خارج از عفتی است، نه کندن کوه و راهنوردی تا قله ی قاف و سوال اینجاست که چرا یکی از خانم های حاضر در مجلس به جهت نشان دادن توانایی ، درک و نحوه ی استدلال زنانی که احتمالا نمایندگیشان را در مجلس به عهده گرفته اند ، صحبتی نکرده و سخنی نراندند.اصولا در این مقوله چه تفاوتی بین زن و مرد وجود داشت و چه چیزی یا چه کسی مانع از اظهار نظر نمایندگان زن بود؟ من به عنوان یکی از اعضای جامعه ی زنان ایران، به چه امیدی، در آینده، به یکی از هم جنس هایم رای دهم، او را نماینده خود کنم و به وعده و وعید هایش دل ببندم و منتظر استقبالی گرم از حضور پررنگ زنان در جامعه باشم.چطور دیگرانِ حاضر در رئوس مملکت ، پست های بالای مملکتی را به زنانی بسپارند که در خود جرات دفاع یا نقد از عملکردهای وزرای ریاست جمهوری را نمی بینند و برای خود نقشی در جایگاه های سیاسی کشور نمی جویند.وقتی که زنان در یک عرصه ی قانونی، آزاد و برابر، از فرصت ها استفاده نمی کنند ، چطور به دنبال کشف فرصت های بهتر هستند؟ 

تا کی می خواهیم از یک طرف به خاطر احقاق حقوق پایمال شده مان به سر و سینه بکوبیم و از طرف دیگر در جولانگاه عمل تنها نظاره گر حضور مردان باشیم ... هنوز هم وقت آن نشده که حداقل یکی از هفت هشت نفر خانم حاضر ، نطقی در صحن علنی ارائه دهد و توان سیاسی زنان را به شکلی ملموس تر در جلوی چشمان هفتاد میلیون ایرانی ، به اثبات برساند؟

با کمال تاسف ،سومین روز بررسی کابینه ریاست جمهوری  در حالی گذشت که  تعدادِ انگشت شمار نمایندگان زن همچنان از صندلی های خود پا فراتر نگذاشتند و من این چند روز مدام از خودم می پرسم ،حقیقتا خانم ها کجای این مجلس اند؟

وبلاگ محترم من !

جان نوشت ، جان نوشت شد که من از افکارم بنویسم ... این عادت نوشتن را از همان موقع هایی که دبستانی بودم داشتم، هر روز اتفاق های مدرسه را می نوشتم ، بعدتر ها دعوا و قهر و آشتی هایم هم نوشته شد، بعد از آن هم یک سررسید را آماده کردم و هروقت می شد دغدغه هایم را می نوشتم .سررسیدها از یکی گذشت و به دو رسید...بعضی وقت ها به این فکر میکنم که جمله ی اول وصیتم ،احیانا باقی گذاشتن همان سررسيد ها برای وارثانم باشد! احتمالا که هیچ به دردشان نمی خورد اما به هر حال، سررسید هایم پر از چیزهایی است که حالا که هستم دوست ندارم خوانده شود و این پنهان کاری شاید دفتر ها را قیمتی کند : " یعنی چی تو کله ی این بشر می گذشته ؟!"

جان نوشت هم همان اوائل قرار بود جایگزین دفترهایم شود اما آدرسش را لو دادم ، با فکر شوق و ذوقِ حاصل از تشویق بقیه ! حس خوبی دارد که بقیه توانایی شما را کشف کنند! به نظرم این شعار است که می گویند آدم های پر اعتماد به نفس از تعریف و تمجید دیگران لذت نمی برند ،  اتفاقا تعریف و تمجید خیلی وقت ها اعتماد به نفس آدم را بالاتر می برد ، حداقلش این است که نسبت به اهمیت کاری که انجام می دهید مطمئن تر می شوید ...

خلاصه چون آدرس اینجا را به دوستان وآشنایان دادم نتوانستم افکار  مغشوش ، خیلی ناراحت یا خیلی شادم را بنویسم، نتوانستم آنچه گذشت  ها را بنویسم !که البته بد هم نبود ، به این فکر میکنم که با این اجبار و ترس از خوانده شدن، جان نوشت یک چارچوب منظم گرفت و از بیخود نویسی فاصله گرفت .حتی وقت هایی که خیلی دلم میگیرد ، سعی میکنم در یک شکل خوانندنی تر دلتنگی هایم را بنویسم ...

در معرض بودن همیشه هم بد نیست ، چون  آدم را مجبور می کند که حرف هایش را مرتب و خواستنی تر بزند ، این عادت نوشتن ،بعضی ها را گاهی به سمت چرت و پرت نویسی پیش می برد ، البته من هم این عادت را دارم و گاهی صفحه های دفترهایم را با همان چرند و پرند ها پر می کنم ، البته همه شان صرفا یک خواننده دارد و آن هم من هستم و این حق یک ذهن خسته است که هرجور دلش میخواهد خالی شود ...اما جان نوشت بُعد منظم قضیه است ، و سعی می کند، محترمانه و منطقی فکر کند :)

 

خاطرِ خاطره ها


امشب باز توی جوی جلوی خانه آب راه افتاده بود ، خودم را می دیدم که روی جدول کنار باغچه نشسته ام و پاهایم طعم خنکی آب را می چشند...شالاپ شلوپ ...خودم را دیدم که با شروع خرداد اضطراب امتحان ها از یک طرف و وسوسه ی تابستان از طرف دیگر احاطه ام کرده است...

دیدم که وقت برگشتن از مدرسه از درخت توت بین راه توت های شیرین و سرخ می چینم ... 

 سکوت صبح های امتحان و صدای پره های پنکه سقفی کلاس ...

طعم سرد بستنی یخی ، بعد از یک امتحان سخت ...

یک کلاسور و یک جامدادی ...

دفترچه های خاطرات ... نمکدان بی نمک شوری ندارد ... 

...

بعضی واقعیت ها ، همان هایی که بچگی هایم اتفاق می افتاد ... مثل رویاهای کتاب های قصه است.

باورم نمی شود که من بودم و همه ی این ها ... باورم نمی شود که همه خاطره شدند ... 

باورم نمی شود که خاطرِ خاطره ها اینقدر عزیز است...


بعدتر نوشت : اینکه بعضی وقتا مجبورم دست به خود سانسوری بزنم ، ناراحتم می کند ... بعضی وقت ها باید به خاطر خودم ، فراموش کنم ... فراموش کنم سال و ماه و روز و تاریخ را...

هوای حوصله ...



بعضی وقت ها می شود ، میرویم کوه ، دشت و ... خلاصه یک جای خوش آب و هوا ....چند تا نفس عمیق می کشیم ...

بعضی وقت ها می شود ، ملولیم ، می رویم بیرون که به سر و کله مان هوا بخورد و شنگول شویم ...


هوای ذهن من این روزها، همین طوری هاست ...احتیاج به یک نفس عمیق دارم ... هوه ه ه ه ه ه  ه

بدتر از همه اینکه خیلی از وبلاگ نویس ها را می بینم که نمی نویسند ، منم هم تنبلی ام می شود ! دل و دماغم ناکوک می شود...

به امید اینکه همه ی دوستان، مشق ذهن کنند ...

من هم همین اطرافم و به خودم بر می گردم اگر خدا بخواهد .

از ماست که بر ماست ...

سایت دانشکده ،تنها با حضور چهار پنج نفر از دانشجو ها خالی تر از همیشه است ...حیاط دانشکده در سکوت مطلق فرو رفته و  کمی آنطرف تر ، حیات در خیابان های شلوغ تهران موج میزند ...

تغییر این روزها را دوست دارم ، جنب و جوش رسیدن به ثانیه های آخر و عجله برای یک شروع دوباره ...

کلیشه های از بهار گفتن، تمام ذهنم را پر کرده و برای چندمین بار یک سطر را از آخر به اول پاک می کنم ...

دیروز فاصله در دانشگاه تا کتابخانه را سرخوش و مست از بوی گل های تازه کاشته شده ، سنگفرش های آبپاشی شده و بید مجنون تازه جوانه زده و بهاری که خیلی دوستش دارم، قدم میزدم در حالی که حرف های دو نفر از دانشجو ها را میشنیدم : " مجید ، باباتو بذار یه خانه ی سالمندان خصوصی خوب ، یه جای تر تمیز ...باور کن اگه بره بر نمیگرده ، همه ی اونایی که مقاومت می کردن ، وقتی رفتن دیگه بر نگشتن ..." قبل از این حرف ها مکالمه ای با آنطرف خط داشت و حرف از ویزا می زد...

من هم اینجا فکر روزهای خودم هستم ... فکر نوشتن پایان نامه ، پیدا کردن کار ، فکر کردن و تصمیم های  آینده ، اینجا ماندن یا رفتن ... همین شب قبل که با مادرم صحبت کردم ، نا خوداگاه پرسیدم:

"_ مامان ، من امروز صبح بود که با شما حرف زدم یا دیروز ؟!

_دیروز ، انگار خیلی داره بهت خوش میگذره !

_خوش که نه ، بس مشغولم یادم رفته ... "

بله ... من هم اینجا فکر روزهای خودم هستم ...

دیروز صبح سه طبقه کتابخانه را بالا رفتم ، خیلی بی حوصله به مسئول بخش مجله ها ، خانم الف، سلام کردم ، از برخوردش زیاد خوشم نیامد ، تحویلش نگرفتم ،مجله را پیدا کردم و بی حرف سر یکی از میزها نشستم ...

کل نیم ساعتی که مقاله را خواندم و نت برداشتم به طرز برخوردش فکر کردم ، به اینکه بلند بلند از همکارش راجع به رفع اشکال سیستمش میپرسید و به خاطر توجه به حرف های او ، با بی حوصلگی به من جواب میداد ...

نیم ساعت بعد دانشجوی دکتری سی و پنج ، شش ساله ای برای گرفتن پایانامه ، چنان با ادب و احترام با خانم الف صحبت کرد که او هم به ادب مجبور شد ...

به سلام بی حوصله ی خودم فکر کردم و به اینکه حق نداشت اما می توانست بی حوصله جوابم را بدهد ... یعنی جا داشت که رفتارش را در قالب خودش پیاده کند نه در قالب من ، که من چیزی بهتر از همین رفتار از او نخواستم ...

آخ ... آخ که از ماست که بر ماست ...

سایت دانشکده ،تنها با حضور من و  چهار پنج نفر از دانشجو ها خالی تر از همیشه است ...

اینجا هستم که آخرین روزهای 91ام را مرور کنم ... و من اینجا هستم که ذهنم را خانه تکانی کنم...

حیاط دانشکده در سکوت مطلق فرو رفته و  کمی آنطرف تر ، حیات در خیابان های شلوغ تهران موج میزند ...

ساعت 8 امشب، تهران تا شیراز ، یک شب تا صبح ، فرصت دارم که باز امسال را توی ذهنم ورق بزنم و فردا به روزهای پایان سال بپیوندم ...

تغییر این روزها را دوست دارم ، جنب و جوش رسیدن به ثانیه های آخر و عجله برای یک شروع دوباره ...

.

.

.

پیشاپیش سال نو مبارک ...


توضیح عکس: ورودی بازارچه نوروزی پارک لاله