سایت دانشکده ،تنها با حضور چهار پنج نفر از دانشجو ها خالی تر از همیشه است ...حیاط دانشکده در سکوت مطلق فرو رفته و کمی آنطرف تر ، حیات در خیابان های شلوغ تهران موج میزند ...
تغییر این روزها را دوست دارم ، جنب و جوش رسیدن به ثانیه های آخر و عجله برای یک شروع دوباره ...
کلیشه های از بهار گفتن، تمام ذهنم را پر کرده و برای چندمین بار یک سطر را از آخر به اول پاک می کنم ...
دیروز فاصله در دانشگاه تا کتابخانه را سرخوش و مست از بوی گل های تازه کاشته شده ، سنگفرش های آبپاشی شده و بید مجنون تازه جوانه زده و بهاری که خیلی دوستش دارم، قدم میزدم در حالی که حرف های دو نفر از دانشجو ها را میشنیدم : " مجید ، باباتو بذار یه خانه ی سالمندان خصوصی خوب ، یه جای تر تمیز ...باور کن اگه بره بر نمیگرده ، همه ی اونایی که مقاومت می کردن ، وقتی رفتن دیگه بر نگشتن ..." قبل از این حرف ها مکالمه ای با آنطرف خط داشت و حرف از ویزا می زد...
من هم اینجا فکر روزهای خودم هستم ... فکر نوشتن پایان نامه ، پیدا کردن کار ، فکر کردن و تصمیم های آینده ، اینجا ماندن یا رفتن ... همین شب قبل که با مادرم صحبت کردم ، نا خوداگاه پرسیدم:
"_ مامان ، من امروز صبح بود که با شما حرف زدم یا دیروز ؟!
_دیروز ، انگار خیلی داره بهت خوش میگذره !
_خوش که نه ، بس مشغولم یادم رفته ... "
بله ... من هم اینجا فکر روزهای خودم هستم ...
دیروز صبح سه طبقه کتابخانه را بالا رفتم ، خیلی بی حوصله به مسئول بخش مجله ها ، خانم الف، سلام کردم ، از برخوردش زیاد خوشم نیامد ، تحویلش نگرفتم ،مجله را پیدا کردم و بی حرف سر یکی از میزها نشستم ...
کل نیم ساعتی که مقاله را خواندم و نت برداشتم به طرز برخوردش فکر کردم ، به اینکه بلند بلند از همکارش راجع به رفع اشکال سیستمش میپرسید و به خاطر توجه به حرف های او ، با بی حوصلگی به من جواب میداد ...
نیم ساعت بعد دانشجوی دکتری سی و پنج ، شش ساله ای برای گرفتن پایانامه ، چنان با ادب و احترام با خانم الف صحبت کرد که او هم به ادب مجبور شد ...
به سلام بی حوصله ی خودم فکر کردم و به اینکه حق نداشت اما می توانست بی حوصله جوابم را بدهد ... یعنی جا داشت که رفتارش را در قالب خودش پیاده کند نه در قالب من ، که من چیزی بهتر از همین رفتار از او نخواستم ...
آخ ... آخ که از ماست که بر ماست ...
سایت دانشکده ،تنها با حضور من و چهار پنج نفر از دانشجو ها خالی تر از همیشه
است ...
اینجا هستم که آخرین روزهای 91ام را مرور کنم ... و من اینجا هستم که ذهنم را خانه تکانی کنم...
حیاط دانشکده در سکوت مطلق فرو رفته و کمی آنطرف تر ، حیات در
خیابان های شلوغ تهران موج میزند ...
ساعت 8 امشب، تهران تا شیراز ، یک شب تا صبح ، فرصت دارم که باز امسال را توی ذهنم ورق بزنم و فردا به روزهای پایان سال بپیوندم ...
تغییر این روزها را دوست دارم ، جنب و جوش رسیدن به ثانیه های آخر و عجله برای یک شروع دوباره ...
.
.
.
پیشاپیش سال نو مبارک ...
توضیح عکس: ورودی بازارچه نوروزی پارک لاله